دارم ازچشات میخونم باورش سخت هنوزم
تونباشی توی شعرم من دیگه ازکی بخونم
حالا که میخوام بمونی شعررفتن میخونی
قلب من عاشقترین این و ازچشام میخونی
حال من و اگه بخوای رنگ گلهای قالیه.جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرها همه پیش منن اینجاهوا پراز غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسونه:
دیدی اسمون خراب شد روسرمون
غصه شد وصله ی بال وپرمون
فدای تو.یه وقت شبها چادر شب لطیفت و ازروت شبها پس نزنی تنگ بلور اب ویه وقت ناغافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو میسپارمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد من و خیالت ترشدیم رفتیم تو قلب اسمون با ابرها هم نفس شدیم.ازوقتی رفتی اسمون پراز کبوتره زخم دلم خوب نشده ازوقتی رفتی بدتره:
چندروزه بارون داره می باره بوی شکستن برام میاره
دیگه غزل پوش تورونمیخواد لیلای خوابت دیگه نمیاد
فدای تو.نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به اخر خط رسیدم نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای مهربونیات.نوازشات.بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهت یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهت من میدونم من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت می میره
ای دل من چرا صدات در نمی اید
این همه ازارت میدن چرا صدات در نمی اید
هر کی از راه می رسه یه زخمی به تو میزنه
چرا هیچی نمی گی چرا صدات در نمی اید
عکس های نازنینت با چند تا گل کنارم.یه بغض کهنه چند روزه دائم درانتظارمه تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوستت دارم داغ دلم تازه میشهاسمت و وقتی میارم وقتی تو نیستی با این دل بهونه گیر من چه کنم
مگه نگفتم چشات واز چشم من هیچ وقت نگیر دلم میخواد یه چیزی رو تو بدونی دیگه نه عاشقی . نه مهربونی
میگم شب ها ستاره ها تا می تونن دعات کنن نورشون و بدرقه ی پاکی خنده هات کنن:
دلم گرفت ای هم نفس. پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو ابن سکوت چه بی صدا نفس نفس
تنها دلیل زندگین با یه غمی دوستت دارم

گفت سلام و جوابی نشنيد خار رنجيد ولی هيچ نگفت
ساعتی چند گذشت گل چه زيبا شده بود دست بی رحمی
امد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليک ان خار ان دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا رسيد خار با شبنمی از خواب پريد گل صميمانه به او
گفت سلام 
می کنم شايد بخواند از نگاهم که او را دوست می دارم ولی افسوس
که او هرگز از نگاهم نمی خواند
به مهتاب گفتم که ای مهتاب سر راهت سلام من به دلدارم رسان و
گو که او را دوست می دارم ولی افسوس يکی ابر سيه امد
وروی ماه تابان بپوشانيد
صبا را ديدم وگفتم صبا دستم به دامانت به کوی او سلام من رسان
وگو که او را دوست می دارم ولی افسوس ز ابر تيره برقی
جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد کنون وامانده از هر جا
با خودم کنم نجوا:
يکی را دوست می دارم.............. ولی افسوس كه او هرگز نمی داند

شهر بيشتر بوداما اكنون چراغ های خانه روشن است وچراغ دلم
خاموش.به ستاره های اسمان هم گفته ام.اگر خاموش باشند
غمی نيست چون به تاريكي وخاموشي عادت ديرينه دارم قلب مرا
نگاه کن پراز دردو غم است بی ستاره وخاموش
باغ می اورد وگيسوان بلندش را به بادها می داد ودستهای سپيدش
را به اب میبخشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمهاي قشنگش را به انتهای ابی
اين واژگون دريا می دوخت وشعرهای مرا می خواند واشک های
سپيدش ستاره سان مي ريخت
دلم برای کسی تنگ است که همچون کودک معصومی دلش برای
دلم می سوخت ومهربانی رانثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است که در شمال ترين شمال
ودر جنوب ترين جنوب با من بود كسي كه بي من ماند........کسی که
با من نيست كسي كه ..........
اه که دگر کافی است
که چگونه اندوهگانه از برابرت می گذرم
ببين
که چگونه بی دوست و تنها می گذرم
تنها مثل پرنده ای بی بال در اسمان غروب
اری
من و تو پايان قصه های تلخ تاريخيم
من و تو انسان همه ی طوفانيم مرا ببين
كه بي دوست و تنها مي گذرم
تنها مثل باد از کرانه ی گيسوانت ببين كه حقيقت درد مرگ را
چگونه می گويم مرا ببين
كه تنها و بي دوست مي گذرم از برابرت

به خاطرات گذشته و به ياد روزهاي بارانی زيبا كه من و تو زير
ريزش باران راه می رفتيم گل های سرخ را می دزديديم و
تقديم به هم مي کرديم وبه يادغروب ستاره ی من و تو
بدرودی که هميشه در انتظار ديداري تازه بود و زمستانی که به يا دتو در کلبه ی روستايي با چشمان اشک بار به خواب می رفتم
وسراسيمه ا ز خواب می پريدم و باران می امدو من گريه می کردم
زمستانی که عشق رابا خودش اورد وبه ياد كا غذپاره هايي
که پيك ميان من و تو بود و روزهای زيبا ي بهارمان . بهار زودگذر
زندگيمان به ياد رزوها و روياهاي بزرگمان ......
گفتی که ببوس روی نيلوفر را از عشق تو گونه های او بوسيدم
گفتی که ستاره شو ولی روشن کن من هم چون ستاره ها تابيدم
گفتی که برای باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتی که برای لحظه ای دريا شو دريا شدم و تو را به ساحل ديدم
گفتی که بيا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز رويت ناليدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاييز روييدم و گل دادم
گفتی بيا و از وفايت بگذر از لهجه ی بی وفاييت رنجيدم
گفتم که بهانه ات برايم کافی است معنای لطيف عشق را فهميدم
عاشقانت همه نام و نشانی دارند ان که در عشق تو بی نام و نشان
است منم

و اشك غم ميان چشمان تو می جوشيد
كنار هم
ميان كوچه های اشنا ارام می رفتيم
نگاهت کوچه هارا سخت می کاويد
دلم ازرده بود ان شب وراه ما .از يكديگر جدا می شد
نگاهت خيره بر من شد
واشكي گرم روی گونه هايت ريخت
ومن هم گريه را سر دادم
لبت لرزيد ودست تو گل گريه زچشمان غمينم چيد
به من گفتی که من رفتم
دريغا لحظه ای ديگر تو می رفتی و من از پشت موج اشک
اندام ترا می ديدم که از من دورتر می شد
دلم می خواست
از ژرفای دل فرياد بردارم
وليکن بغض راه گفتنم را بست
وبدرود غم انگيزتری برای هميشه
رفتی و مرا از ياد بردی ومن سالها برايت
اشک ريختم چه کنم دوستت دارم
چيست درهمهمه ي دلكش برگ؟ چيست در بازي ان ابر سپيد؟
روي اين ابي ارام بلند؟
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفای خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ چيست دركوشش بي حاصل موج؟
چيست درخنده ي جام؟كه تو چندين ساعت مات ومبهوت به ان
می نگری؟ نه به ابر.نه به اب.نه به برگ
نه به اين ابي ارام بلند
نه به اين اتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش
كبوترها من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر.رقص گل يخ را باباد.
نفس پاک شقايق را درسينه ي كوه.صحبت چلچله هاراباصبح.
گردش رنگ وطراوت در گونه ی گل.
همه را می شنوم.می بينم.من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبی.
تک وتنها به تو می انديشم.همه وقت.همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
توبدان تنها اين را تو بدان تو بيا توبمان تنهاتوبمان با من
جاي مهتاب به تاريكي شب تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پای تو در افتم باز ريسماني كن ازان موي دراز.
تو بگير تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابرهوارا تو بخوان
توبمان بامن تنها تو بمان دردل ساغرهستی تو بجوش
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
صحنه هايي از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم.يكي
متعلق به من و ديگری متعلق به خدا.وقتی اخرين صحنه از مقابلم برق زد به پشت
سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در طول زندگی ام
فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است همچنين متوجه شدم كه در سختترين و
غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است. اين واقعا برايم ناراحت كننده بود و
درباره اش از خدا سوال کردم خدايا تو گفتی اگر به دنبالت بيايم در تمام راه با من
خواهی بود.ولی ديدم كه در سخت ترين دوران زندگی ام فقط يك جفت جاي پا وجود
داشت نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا
تنها گذاشتي.خدا پاسخ داد بنده ي بسيار عزيزم من در كنارت هستم و هرگز
تنهايت نخواهم گذاشت اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يك جفت جاي پا ديدي
زماني بود كه تو را در اغوشم حمل مي كردم
ای دل تنها چيه چشم انتظاری
باز يه لحظه يه دم اروم نداري
مثله زمستون تو حسرت بهاری
باز عشقت خيمه زد رو خونم
باز يادت اتيش زد به اشيونم
باز بي تو بايد تنها بمونم
بيا سكوت لبهات هنوزحرمت خونست
پرنده ی دل من هنوز بی اشيونست
بيا پر از اميده هنوز اين دل خسته
هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته
توی اسمون دنيا هر كسي ستاره داره.چرا وقتی نوبت ماست اسمون
جايي نداره واسه من تنهايي درده درده هيچ کس و نداشتن هر گل
پژمرده ای رو تو کوير سينه كاشتن ديگه باور کردم اين رو كه بايد تنها
بمونم تا ىم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم محسن يگانه
هم زبان شديم همسفر خويش را شناختم چندصباحی به هم صحبتی نشستيم
خوش مي خوانداز خواندنش بغض كلامم مي شكست صدايش را دوست داشتم
صدايش درد را فرياد مي كرد .چون دوستان قديمي با او بودن خوش بود هر چه بود
سخن گفتنش شادم می کرد غصه هايم را پنهان می ساخت.درد هجران دوست را
برايش گفتم.اما دوباره رسم باغ و بادخزان تکرار شد.جدايي فرارسيد و او رانيز
بردتا تنهايي ام را با درخت پشت حياط قسمت کنم
زيبا بود.برادر گفت:مال من بودولی وقتی دل من شکست هيچ کس اهم نگفت![]()
باهم بودنمان را به گل کوچکی از عاطفه ها به تماشا رسانديم.
حال در حضورتو ميخك نجيب و نرگس عاشقی چون من با هم عهد می بنديمکه پروانه
ی هم باشيم وتا اوج بودنمان با هم![]()
![]()
![]()
محبوبم اشکهايت راپاک کن زيراعشقی که چشمان ما را گشوده وماراخادم خويش
ساخته موهبت صبوری و شکيبايي را نيز به ما ارزاني مي داد.
اشکهايت را پاک کن و ارام بگير زيرا ماباعشق ميثاق بسته ايم وبراي عشق است
كه رنج نداري .تلخی بی نوايي ودر جدايي را تاب مي اوريم![]()
هستی من .هستی برسم.انروز روز طلوع ارزوهايم و غروب نااميديهايم
است.ان روز ديگر می دانم که می توانم استوارتر ازهميشه قدم
بردارم و به همه بگويم اري او فهميد كه تمام وجودم در او خلاصه
مي شود و چقدر دوستش دارم
نمی بينم.گاهی همه جا دوزخ است.حتی کوچه ی باريكي كه
در ان به دنيا امده ام حتي دفتري كه دلتنگيهايم را برروي ان مشق
مي كنم دلتنگی من وقتی به پايان مي رسدكه بهشت گمشده ام
ازاسمان زيبايي ها فرود بيايدواتاقم ازعطر گل های مريم ورزپرشود.
ان روزان قدر بزرگ می شوم که ديگراين خيابان هاودرياواين روزها
برايم حقير شود.
قلبم هنگامی ازتپش بازمی ايستدکه ديگرتوروبه رويم ننشسته باشی
دستهايم انگاه از نوشتن باز می مانندکه ازديدن چشمهايت محروم
باشم.وقتی اسمان هست و تو هستی وچشمهايت همچنان مهمان
لحظه های با شکوه خلوت من است.بهانه های زنده ماندن.زندگی
کردن فراوانند.فراوان تر از قطره های باران بهاری.گاهی ابرهای کبود
وسياه راه را بر من می بندندو نمی گذارنددستم به خورشيدبرسد.
جواب داد:
من ديگران را به سلامی اشنا می کنم و تو با نگاهی
من انها را به دروغ از هم جدا می کنم ولی تو با مرگ........
خشک او می کرد. کاش واژه ی حقيقت ان قدر با لب ها صميمي بودکه برای
بيان کردنش به شهادت نيازنبود.کاش دل ها انقدر خالص بودند که دعاهای ما
قبل از پايين امدن دست ها مستجاب می شد..........کاش مهتاب با کوچه های
تاريك شب اشناتر بود.کاش بهار انقدر مهربان بود که با غم ما را به دست خزان
نمی سپرد.......کاش فريادانقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست.
کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی دائم اشک گم نمی شدوبالاخره
کاشجدايي معنیعاطفهرا مي فهميد
دل سوختگان.قاضی نامم را بلند خواندوگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
محکوم شدم به تنهايي و مرگ . در کنار چوبه دار از من خواستند تا اخرين
خواسته ام را بگويم ومن گفتم به تو بگويند دوستت دارم![]()
باشد.رهگذری بود که روی برگ های خشک پاييزی راه می رفت.صدای
خش خش برگ ها عوضی بود که من گمان می کردم می گويد دوستم
دارد![]()
اعتراف کردی.التماس نکن التماس کردی.زندگی نکن![]()
گر براورده شود منت است
گر براورده نشود خفت است
التماس به خدا لذت است
گر براورده شود نعمت است
گر براورده نشود حکمت است
۲.غرور ۳.دروغ چرا که اگر عشق نبود انسان از
روی غرور هرگز دروغ نمی گفت![]()
![]()